تبليغاتX
هشت بهشت - شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند!

سلام

 

این بار آمدیم تا ...

 

آمدیم تا پاسخ آن  معشوق ناسازگار و ناسپاس راکه آن همه التماس را هیچ انگاشته

 

و از زبان مریمی با ما سخن گفته بود  با محبتی صد چندان و زبانی خوشتر بدهیم.

 

یحتمل مقبولش افتد!

 

منتها چون وسع طبعمان ته کشیده  و توانی برای کل کل کردن با قافیه ها نمانده بود

 

دست به پیراهن (...) سهراب سپهری شدیم. اگر خیلی بد است یقه ی سهراب را بچسبید!

 

 

 

من تو را خواهم کشت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهی شد از این خاک غریب

 

حیف! دیگر چه کسی صبح صحر

 

مرا از خواب بیدار کند!

 

 

جیبم از پول تهی

 

که ز لطف ابدیت

 

هچ نماندست زر و مروارید

 

 

من تو را خواهم کشت

 

نه به خال و خط تو دل بندم

 

نه به آن صوت غریب!

 

آسمان می گرید

 

باد مرثیه ی مرگ ابدت می خواند

 

پنبه در گوش من است 

 

 صد فسوس!

 

نشنوم گریه ی مرغان هوا

 

التماست بی جاست

 

خواهم انداخت به آب...

 

حیف! دیگر چه کسی صبح صحر

 

مرا  بیدار کند!

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا ماندگار در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 18:3 | لینک ثابت |
 
business article